|
خاکستری از عشق شب
|
|
-حافظه اصلی-
-Template by farid-
|
دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤ سلام مسافر عاشق
مهربون در تاريكي هميشه نوري هست چون اگر نباشد تو تاريكي را هم نمي تواني ببينی!
وقتي دور از آدم هاي نزديكت باشي تازه قدرشان را مي داني تازه حس مي كني كه چقدر حضورشان در زندگي ات روان است. من زير آسمان بلند هستم ...راه مي روم ...نفس مي كشم. من اين روزها زياد دلم ميگيرد... حس مي كنم كه در اين لحظه ناشناخته ترينم... عادت مي كنم به فهميدن... كنار مي آيم با بودن ... طي مي كنم با زندگي... گذر مي كنم از اتفاق ... دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بكر نگاه تو و يك سكوت عميق و تبسمي طولاني...
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است؛مثل يك بيشه نور؛مثل خواب دم صبح. و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سر كوه. دورها آوايي است كه مرا مي خواند... تا شقايق هست زندگي بايد كرد. (سهراب سپهري)
نسيم عاشق...! شقايق دوست داشتم خط خطي هاي روي گلبرگت را پاك كنم و به جاي آن عشق را نقاشي كنم بگويمت كه بهار لايق توست ولي مرا نيز شريك دار بگويمت كه سرخي براي توست ولي مرا نيز شريك دار بگويمت كه سبزي از آن توست ولي مرا نيز شريك دار بگويمت كه تنهايي را فراموش كن مرا دوست بدار مي خواستم با تو باشم تا هميشه افسوس كه او نگذاشت !!! تابستان ...تابستان....! كوتاه بود بهار،تابستان آمد. آفتاب بود ولي باران آمد. گرم بود ولي سرما آمد. عشق بود ولي غم آمد. تو بودي اما رفتي من بودم اما هنوز هستم ! و اكنون تابستان نيز در گذر است صداي قدم هاي پاييز را مي شنوم ولي تو هنوز هم نيستي ...! من منتظز هيچ كس نيستم كه بياد ... كسي كه رفته ديگه بر نمي گرده... شاد باشيد منم از اين به بعد شادم چون نمي خوام اينقدر افسرده شم كه.......... |